باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها
سرزمین وداع را می سوزاند
کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی
پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد
هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی
هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی
همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای
زود از دنیای تو می رود .
امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :
پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی
افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .
دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن
و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .
زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین
سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است
که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .
ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم
به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا
دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است
دست تو ، سایه تو همیشه برموجود نفرت انگیز هم سر آدم ها قدرت نمایی می کند
تا آدم ها خلق میشن تو به دنیا میای
دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم
و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم
خاطره كه عزيزه، يه ياد كسي كه مقدسه، اما وجود تو واسه
من مثل يه سايه است.
يه سايه كمرنگ كه ميون لحظه هاي غم زده گم شده ،
يه سايه كه تنها يادش واسه من گذشتهء تلخ بر باد رفته است ،
يه سايه اي كه از زندگي فقط بي وفايي رو مي شناسه،
يه سايه اي كه منو برد تا تو شهر غصه ها رهام كنه تا
وجودم تو التهاب لحظه ها بشكنه، يه سايه اي كه
نغمه هاش واسه من آهنگ گريه ، يه سايه اي كه
از ميون تمام فصلهاي عاشقي برگاي زرد خزون و به دل
عاشق من هديه كرد ، يه سايه اي كه دل من و اواره خودش كرد
ولي خودش پايبند عشق نشد منو طلسم شده عشق كرد
و خودش لحظه هارو شكست تا ازشهر تنهايي ها جدا شه،
وقتي رفت دل شيشه اي منم سنگ شد و گلاي باغ
عشقم خشكيد ، صاعقه طوفان زده كينه و نفرت جاي نسيم
مهربوني رو گرفت.آسمون دلم تيره شد و هواي عشقم ابري،
حالا فقط خارهاي انتقام و گوشه وكنار دلم روييدهة ديگه قلبم
جايي واسه محبت نداره، ديگه وجودم عشق تو رو نمي شناسه،
همه اين فاصله ها گناه تو بود . تو باعث شدي عمر عشق من
نرسيده به دوره افسانه ها از نظرها محو بشه،
حالا من فقط دعا مي كنم كه
شعله هاي انتقامم خاموش و خاكستر بشه.
پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني
چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته
دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که
لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها
را همه با دور کمر مي سنجند خوب طبيعي ست که يکروزه به پايان
برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
وقتي که تمامي غم هاي عالم بر روي دلم سنگيني مي کند، تنها تويي که
مرا آرام جاني. در تمامي لحظاتي که خود را تنها مي پندارم ناگهان اين صداي
محبت توست که مرا به خود مي خواند. اکنون اين منم و کوهي از حسرت
با تو نبودن. عزيز دلم، آنگاه که بر لبان زيباي تو خنده مي نشيند زيباترين
لحظاتي است که تا کنون آن را درک کرده ام و وقتي که در اثر نامهرباني
زمانه صداي مهربانت مي لرزد، بند بند استخوانم از هم مي گسلد.
زيباي من، مرا ياراي آن نيست تا لحظه هايي که تو را در آغوش مي کشم
به تصوير بکشم . آن هنگام بدون شک همه خوبي ها و آرزوهايم را
در آغوش دارم و ..... و تو مي داني که چه سخت است وقتي مي انديشم
که همه اين داشتن ها زودگذر است و در نهايت تو از من نيستي.
براستي چه مي شد اگرمي توانستيم تمامي لحظاتمان را بدون توجه
به غير با هم باشيم؟ ميدانم که بر اين آرزوي محال من مي خندي
ولي اي کاش ............... اينک چشم براه ساعتي هستم که تو بيايي
و بنا بر وعده اي که به من داده اي در آغوشم قرار گيري شايد
اين بار تو را رها نکنم، شايد.................
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي ايد
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است که با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا کن
که بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريکي مي گذرد
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خک شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
من با تو سخن مي گويم...رساتر از هميشه...
و تو حرفهايم را مي شنوي... روشن تر از هر روز...
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم....!!!
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛
چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...
براي من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا..
چيزي است وسيع تر از همه اينها؛
وسيع است و با نجابت.. مانند دلت...
با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت..
عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت....
بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت.. وبه
ژرفناکي نگاهت..
و گفتي که معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها..
و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام!
چه رازيست در اين فاصله.. نمي دانم
که هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي کند...
و من؛ شيدا مي مانم..
بگذار از عشق سخن نگويم؛
بگذار از عشق سخن نگويم...
رفتن را تقصير زمانه
پس كي مي رسي
من منتظره دوباره ديدن تو مانده ام
شايد بايد بمانم
حالا ياد تو برايم حرف مي زند
دلتنگم مي كند
دلم بهانه تو دارد
و اينجا
با خاطراتت تنها مانده ام
نگو
نگو كه تنها مي مانم


