اما امروز فهمیدم. بهانه كه زیاد است . زندگی چیزی نبود كه فكر می كردم.
زندكی بهانه ای برای فرار كردنم شد ، می روم ، از اینجا تا خدا را باید
پیمود . نمی دانم مسافت زیادی باید طی كنم تا به مقصد برسم و یا به
سرعت به پایان می رسد . ولی می روم و شاید هیچ گاه برنگشتم ، می
روم تا روحم را جلا دهم . می خواهم به خدا برسم ، شاید دیوانگیست ولی
این اولین دیوانگی قشنگ من است
دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده ،خنده به ما نیومده
دلم گرفته اسمون ازخودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم
دلم گرفته اسمون یه کم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم
برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
اهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا اروم بگیره یه ادم شکسته تن
من گریه نخواهم کرد،من اشک نخواهم ریخت ،من خسته نخواهم شد،افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد : من عشق نمی خواهم ، معشوق نمی خواهم .
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد: اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم .
من درد جدا بودن ،بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد ،افسانه نمی بافم ،بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم ،او خوب و وفادار است ،من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند. لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم
تنها شده اي تنها تر از هميشه
كسي را دوست نداري چون به نفس عشق شك داري
پس متنفر هستي ،منزجر تر از هميشه
نه دلبسته اي داري و نه دلبستگي و نه حتي نفرتي كه با انگيزه انتقامش احساس زندگي كني .
خالي شده اي ، خالي تر از هميشه
تاريكي بر روحت و بر جسمت و بر فكرت نشسته
سياهتر شده اي سياهتر از هميشه
فقط با تكرار يك جمله است كه زنده اي …
شايد اين جمعه بيايد … شايد …
چون او قول داده ، قولي براي هميشه
باز هم دنباله دارد
با تو بودن بی تو بودن
باز هم دنباله دارد
شعر بودن را سرودن
تا به کی باید بمانم
شعر حسرت را بخوانم
تا به کی از تو بخوانم
بی تو و تنها بمانم
تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم
ای همه بود و نبودم
ای همه تار و پودم
تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم
پس بگو آن حس ویرانی کجاست؟
پس بگو آن عشق مستانی کجاست؟
من چرا باید بمانم
از تو من اما نخوانم
پس بیا تا در نگاهت
عشق را از نو نشانم
دیگه با من آشنا نیست
شعر خوبه از تو گفتن
دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روزی
واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات
همه زندگیمو باختم
تو رودخونه ی قلبت
قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم
قایقت شکستنی بود
شهر پر درد،زیر همین آسمان به غروب نشسته زیر پای سم اسبان
ارابه هایی که از آن سوی دنیا آمده اند پی غوغای زندگی....
خسته و در هم شکسته ام مرا از اینجا رها کنید من گهواره ی تکرار
زندگی را رها کرده ام من همه چیز را بر گستره ی نمناکی رها کرده ام
که خدایش دیگر به فراموشی سپرده است.......
از رنجی خسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که مال من نیست
این بار بی دغدغه و بی رویا می خواهم به مرگی جان بسپارم
که از آن خود خود من است....


