وقتي که تمامي غم هاي عالم بر روي دلم سنگيني مي کند، تنها تويي که
مرا آرام جاني. در تمامي لحظاتي که خود را تنها مي پندارم ناگهان اين صداي
محبت توست که مرا به خود مي خواند. اکنون اين منم و کوهي از حسرت
با تو نبودن. عزيز دلم، آنگاه که بر لبان زيباي تو خنده مي نشيند زيباترين
لحظاتي است که تا کنون آن را درک کرده ام و وقتي که در اثر نامهرباني
زمانه صداي مهربانت مي لرزد، بند بند استخوانم از هم مي گسلد.
زيباي من، مرا ياراي آن نيست تا لحظه هايي که تو را در آغوش مي کشم
به تصوير بکشم . آن هنگام بدون شک همه خوبي ها و آرزوهايم را
در آغوش دارم و ..... و تو مي داني که چه سخت است وقتي مي انديشم
که همه اين داشتن ها زودگذر است و در نهايت تو از من نيستي.
براستي چه مي شد اگرمي توانستيم تمامي لحظاتمان را بدون توجه
به غير با هم باشيم؟ ميدانم که بر اين آرزوي محال من مي خندي
ولي اي کاش ............... اينک چشم براه ساعتي هستم که تو بيايي
و بنا بر وعده اي که به من داده اي در آغوشم قرار گيري شايد
اين بار تو را رها نکنم، شايد.................


